حرفـــــــــــ دل ....!!!

وقتی مرا بغل میکنی ...
چنان جاذبه ی آغوشـــــت ..
به جاذبه زمین غلبـــــه میکند ...
که روحم به پــــرواز در می آید .. !!


"دلــــــم یه بغل ســــــــــــِفت میخواد مادر ...

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 1:51 توسط یثنا| |


                             کوتاهی زمان را وقتی فهمیدم

                              که در کنارت بودم 

                              و طولانی بودن آن را

                               وقتی فهمیدم که

                                در انتظارت بودم

                                 حالا که دلتنگتم

                                  زمان ایستاده

                                   به یاد مادر عزیزم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 23:41 توسط یثنا| |

هميشه زندگي از يه جاي شيرين شروع ميشه از اون جايي كه تا چشم باز ميكني ميبيني صبح شده بابا داره آماده ميشه بره سركار آجي و داداشت مثل خودت دارن آماده ميشن برن مدرسه داداش كوچيكه مثل هميشه خوابه مامان هم طبق معمول داره واسه هركدوم از ما نون پنير ميگيره تا بريم مدرسه هركدوم از ما ميريم مدرسه ظهر كه شد به خونه كه ميايم مامان بازهم منتظر ماست كه سفره ناهاروبچينه لذت دور هم بودن موقعي حس ميشه كه همه سر يه سفره باشيم كه باعشق و يه خانواده كامل غذا بخوريم اينا همه يه مقدمه ست . مقدمه ي زندگي من (ادامه دارد)
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 17:57 توسط یثنا| |

هميشه زندگي از يه جاي شيرين شروع ميشه از اون جايي كه تا چشم باز ميكني ميبيني صبح شده بابا داره آماده ميشه بره سركار آجي و داداشت مثل خودت دارن آماده ميشن برن مدرسه داداش كوچيكه مثل هميشه خوابه مامان هم طبق معمول داره واسه هركدوم از ما نون پنير ميگيره تا بريم مدرسه هركدوم از ما ميريم مدرسه ظهر كه شد به خونه كه ميايم مامان بازهم منتظر ماست كه سفره ناهاروبچينه لذت دور هم بودن موقعي حس ميشه كه همه سر يه سفره باشيم كه باعشق و يه خانواده كامل غذا بخوريم اينا همه يه مقدمه ست . مقدمه ي زندگي من (ادامه دارد)
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 17:57 توسط یثنا| |

قراربود بيام پست بذارم قراربود باكلي تفاوت بيام اما انگار خوشي ب من نيومده يكم تير عروسيم بود قرارشد من و همسرم باهم مديريت و وبلاگ و بعهده بگيريم و كلي پست جالب بذاريم _ اما متاسفانه مادرم تصادف كرد و ب رحمت خدارفت از همتون ميخوام براي شادي روحش دعا كنيد
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 0:11 توسط یثنا| |

سلام دوستاي عزيزم فقط خواستم بگم به يادتون هستم چون باگوشي اين پست و گذاشتم نتونستم واستون نظربذارم كامنت هاتون روخوندم مرسي از همه دوستاي گلم دنبال ي فرصتم كه بتونم جواب نظرهاتون وبدم :-*
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 2:39 توسط یثنا| |

سلام دوستای وبلاگی عزیزم دیگه نمیتونم زیاد نت بیام و شاید ماهی یک بار یک پست جدید بذارم ولی فراموشتون نمیکنم هر وقت به وبلاگم بیام براتون نظر میذارم و منتظر کامنت های شما هستم (دوستتون دارم )

منتظر پست های جدیدم باشید با کلی تغییر میام

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 11:53 توسط یثنا| |

من زنم پشت این نقاب زنانگی

دلم کمی بچگی میخواهد

دلم آغوش مهربان و گرم میخواهد

که خود را در آن پنهان کنم

و کودکانه گریه کنم 

روز زن مبارک

به سلامتی مادرایی که فقط میبخشن

دوستت دارم مادر عزیزم

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 9:9 توسط یثنا| |

سلام دوستای عزیزم من مدتی نیستم فقط برام دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 8:11 توسط یثنا| |

"هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او  و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه! امّا

او چرا این را نمی داند، که در اینجا

من دلم تنگ ست. یک ذرّه ست؟

شاتقی هم آدمست، ای داد برمن، داد!

ای فغان! فریاد!

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم.

که دل من هم دل ست آخر؟

سنگ و آهن نیست.

او چرا این قدر از من غافل ست آخر؟

آه، آه، ای کاش


نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 12:1 توسط یثنا| |

بازهـــــــم عــــید آمــــد ...              

بازهــــــم سال جدید آمـــــد

سال جـــــدید با روزهـــای تـــــکراری

عشـــــق هـــــمان اســـــت

خــــــدا هــــــمان اســـــت

آدم هـــــمان اســـــت

حتـــی غــــم هـــــمان اســــت

ســـعی میکنیم خـــوب نــما باشـــیم

نقــــش خوبــــها را بـــازی میـــکنیم

بازیـــگری را برای خودمـــان بازی میـــکنیم

اشــــک هـــر سال را اشک شوق نام میکنیم

دیـــگر پدربزرگ نیست که لای قران را باز کنیم

عید خود را با بوسه ی پدربزرگ آغاز کنیم

دیگر مادربزرگ نای تبریک گفتن ندارد

این ما هستیم که باید جای آنها را پرکنیم

چــــادر گل دارم بـــرایم کوچــــک شــــده 

اما نقش مادربزرگ را بازی میکنم ...

خانه ی مادربزرگ دیگر رنگ شادی ندارد ...

خانه ی مادربزرگ دیگر هزارتا قصه ندارد ...

فقط ورثه ای دارد که قصه نمــــیدانند ...

قصه را می کـــارند و حیله برمیدارند ...


نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 9:15 توسط یثنا| |

خـــــــــواب هــــــــایم درد مــــیکنـــد  . . .

وقــــتـــی نــــمـــیـدانــم کـــــدام لــعــنتی

چـــراغ اتــــاق خـــوابـــت را خـــامـــوش مـیــکند . . .

خـــــــــواب هــــــــایم درد مــیــکنـــد  . . .

وقتـــی نــمـیـــدانـــم عـــاشــقانه هـــایی که به مــن میگــفتی

حــــالا کـــــــدام لـــعنـتـی را خـــــواب مــــیـــکــــند . . .

خـــــــــواب هــــــــایم درد مـیـــکنـــد  . . .

وقــــتـــی نــــمِِِِــــدانم

شــــانه ات کــــدام لـــعـــنتی  را آرام مــــیکــند . . .

خـــــــــواب هــــــــایم درد مـیـــکنـــد  . . .

خـــــــــواب هــــــــایم درد مـیـــــــکنـــد  . . .

خـــــــــــــــواب هـــــــــــــایم درد مـیــــــکنـــد  . . . . . .



نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 9:22 توسط یثنا| |

ای پــــــرنده مهاجر به او بــــــــــــگو

بگــــــــــــــو کــــــــــــه دلــــــــــم

بـــــــــرایش تنـــــــــــگ شـــــــده

حتـــــــــــــــــی بـــــــرای رفتـــــنش

حتــــــــــــــــی بــــــــــرای

دوســـــــت نــــداشتــــــــنش

بـــــــگو نــــه بـــــرای آنــــکه دلــــــش بسوزد برایـــــم

بــــــــــــــگو بـــــــرای آنـــــکه یــــکبار دیـــــگر بشنود نامــــم

بگــــــــــــو که خــــــانه را پـــــر از هــــــوای او کـــــردم

بـــــــــــــگو لــــــــحظه ی خــــواب و بیـــــدار شدنم

بـــــــــــــه قـــــآب عکس او نـــــگاه کـــــــــــردم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 10:39 توسط یثنا| |


کـــــــــاش میشد تــــــو این همه تنهایی به جـــــــای نا امـــــــیدی

کـــــــمی از امـــــید و کــــــمی از با تو بــــودن حـــــــــرف زد

کـــــــاش میشد از هـــــــــــمین جا به یه ســــــتاره دســـــت زد

کــــــاش می شـــــــد واســـــت ســــــتاره می چیدم

شــــــایــــــد نـــــــمی رفتی به ایــــن زودی

شـــــایــــــد نــــمی زدم دلـــــتو ایــــــــنجوری  


دوستای عزیزم با عرض پوزش سیستمم دچار مشکل شده

و هرکاری کردم نشد واستون کامنت بذارم اگه خبر ندادم دلگیر نشید

خدا کنه تا 4 شنبه مشکلش برطرف بشه و از خجالتتون دربیام

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 9:5 توسط یثنا| |

من غزل های خودم را برای خودم میخوانم

من ، برای خودم فقط غزل میسازم

غزلی پر از احساس پر از با توبودن

من تورا از فرسنگها احساس میکنم

شاید که اشتباه باشد تو نزدیکی

نزدیکی حتی از خودم به خودم

مرا دریاب خدایا که بودنت را با

عطر گل نرگس احساس میکنم


سلام دوستای عزیز امروز تولدمه و احساس میکنم که امسال از هرسال بهترم البته با وجود گلهایی مث شما


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 9:13 توسط یثنا| |

گول دنيا رانخور.....!!!!! ماهيان شهرما از كوسه ها وحشي ترند بره هاي اين حوالي گرگهارامي درند سايه از سايه هراسان ميان كوچه ها . زنده ها هم آبروي مرده را ميبرند ...!
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 13:8 توسط یثنا| |

انکه می رود فقط می رود .. ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام این ها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود.... آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه..... بازهم ميگم دوستاي گلم از اينكه آپ كردم و خبر ندادم واقعا ببخشيد چون با گوشي آپ كردم همه تون ودوست دارم
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 17:12 توسط یثنا| |

سلام دوستاي عزيزم اينكه بهتون سر نميزنم نشونه ي بي وفايي نيست يه مدته باگوشي ميام نت و نميتونم جواب كامنت هاتون وبدم التماس دعا تو اين شبهاي عزيز
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 21:27 توسط یثنا| |

نمیدانم چه بنویسم برای کسی که نیست

برای کسی که حتی تصویر مبهمش در قلب تاریک من نیست

نمیدانم چه بگویم برای کسی که حس بودنش هم سنگین است

نمیدانم چگونه ترسیم کنم چهره ی کسی را که حتی در خاطرم نیست

نمیدانم عشقی هست یا نیست آخر این چه عشقی است که یاری درکار نیست

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 12:22 توسط یثنا| |

من دیگر عوض شدم...

حیف روزهایی که به پایت هدر شدم ...

دیگرازفکرسیاهم یاد خاکستریت و خط زدم ...

من دیگر عوض شدم ...

فکرت و از تنهاییام پس زدم ...

تونوشته هام دیگه به جای اسمت و خط چین زدم...

منم میخوام رویا بشم ...

گم بشم تو ذهن تو و از یادت کم بشم ...

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 13:23 توسط یثنا| |

http://freeebayimagehost.com/images/rpkcmn37uj1d1oj3zc8q.jpg


دیگر کاسه ی صبرم لبریز شد 

امروز میخواستم از دیدگانم بشورم

از فکر مشوش و مغشوشم برانم

هر آنچه تو را به یادم می آورد

هرچه گشتم ندیدم آن چیز که تو را به یادم نیاورد

از الف تا ی  از خودم تا تو از شیرین تا تلخ

از شروع تا پایان ،حتی مهربانی های مادرم ...

در عجبم که چرا آنانی که مارا به فراموشی سپردند

ما ؛ در بهترین خاطره ها آن ها را جای میدهیم ...


 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 9:47 توسط یثنا| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

حیف از این قلب از این قبر طرب پرورده

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم ...

حیف از آن عمر که با شور و شراری جانسوز

پایمال هوس و هرزه ی آنی کردم ...

در عوض با من بیچاره چه کردی ... ؟؟؟؟

 

سلام دوستای گلم میدونم این مدت خیلی دیر به دیر آپ میشم ...

امیدوارم شما من و ببخشید گرفتاریهایی داشتم که حوصله ی

وبلاگم و نداشتم و ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم ...

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 8:43 توسط یثنا| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت